آرین آرین ، تا این لحظه: 14 سال و 10 ماه و 29 روز سن داره

آرین کوچولو عزیز دردونه مامان و بابا

آرین مامان . . .

آرین جیگر مامان تا امروز که تقریبا 15 ماهش هست بلده بگه آب البته میگه آپ بعضی وقتا هم آب به میگه فقط دوبار تاحالا گفته آب بده.بلده بگه باباس بابائه بابایی یعنی همش تو همین خانواده به هرچیزی و هرکسی برسه بهش بگه این چیه این کیه میگه باباس یا بابائه .بلده بگه داداش البته داداش نداره ولی نمیدونم چرا این کلمه رو خیلی خوب بلده بگه .دس دس میگه نایی نایی که یعنی نازی .هرآهنگی هم که بشنوه بشکن میزنه و دستش بالا سرش و میرقصه .روزی 100 بار میگه آب.منو با خودش میبره آشپزخونه لیوان رو نشون میده بعد جلو یخچال و میگه آب .حتما هم با لیوانی که بپسنده آب میخوره نه هرلیوانی.چشماش رو باز میکنه دلش دد و گردش میخواد.تا بهش بگی بریم دد میره لباساشو میاره وت...
7 اسفند 1391

تولد مامان آمی

تولد  مامان آمی مبارک                                                                  البته تولد مامان 9/11 بود ولی این پست رو ببخشید که با یکماه تاخیر میذارم بخاطر کارای عید سرم شلوغه مامانی.    اینم چند تا عکس از اون شب که باحضور مامانی و بابایی وخاله ها گرفته شد.   ...
7 اسفند 1391

سفر کیش

سلام عسل مامان الان چند وقته نتونستم بیام وبلاگت رو به روز کنم آخه چند وقته سرم شلوغ بود هفته قبل با مامانب و خاله بهار وعمو حسین و خاله فاطی و خاله تینا رفتیم کیش 4 روز رفتیم وتو هتل شایگان که هم اسم خودت هستش کلی جاها رفتیم و گشتیم وخیلی خوب بود وخیلی خوش گذشت شما هم انقدر شیطنت وبازیگوشی کردی که شبا بیهوش میفتادی و میخوابیدی حسابی بهت خوش گذشت هوا بر عکس هر سال که میرفتیم امسال یکمی سرد بود ولی بازم عالی بود   ...
30 دی 1391

خاله تینا جون مبارکه مبارکه

خاله تینای آرین جون تو آزمون کارشناسی ارشد رشته مدیریت بازرگانی(بین الملل)قبول شده واسه همینم بابای آرینی ما وخاله ها ومامانی رو شام برد اریکه ایرانیان پدیده شاندیز غرب .خاله تینا جون مبارک باشه ایشالا قبولی دکتری رو بهت تبریک بگیم یه عالمه واست خوشحالیم خاله جون ایشالا همیشه موفق باشی خاله تینا چقدر فوق لیسانس بهت میاد . . . ...
30 دی 1391

این هفتمون هم اینجوری شروع شد . . .

یکشنبه با بابا وجیگر طلامون تصمیم گرفتیم بریم فامیل شوهرگردی یا فامیل پدر گردی واسه آرین جون یکشنبه صبح داشتیم با بابا وآرین جونی صبحونه میخوردیم که یدفعه آرین جون گوشش رو گرفت و شروع کرد به گریه وگوله گوله اشک میریخت که الهی مامان به فدای اشکات عسل هر کاری میکردیم آروم نمیشد یه چند دقیقه ای که گذشت آروم گرفت بعدش راه افتادیم که بریم خونه مامان جون آرین وقتی رسیدیم اونجا هم بازم آرینی مامان زد زیر گریه و بعد از چند دقیقه وقتی بهش استامینوفن دادم اروم شد عمه معصوم هم با فاطمه دختر عمه آرین جون اومدن عمه آرینی رو که دید متوجه شد که یکمی زیر گوشش متورم هستش آرین مامان کلی با فاطمه بازی کرد وقتی داشتیم ناهار میخوردیم بازم آرینم دردش شروع شد ظهر...
12 دی 1391

چهارمین سالگرد عروسی مامان وبابا

چهارسال پیش توروز 24آذرماه 1387 عروسی مامان بابا بود .ولی دوساله که این روز برامون قشنگتر از سال 87 شده آخه دوساله که تو این روز عزیز دلمون با ماهستش البته پارسال این عزیزمون فقط 15روزش بود ولی امسال واسه خودش آقایی شده .بابا هم واسه همین دوروز قبل از 24 آذر ما ومامانی وخاله ها رو برای شام برد دربند که تادیروقت هم اونجا بودیم وکلی بهمون خوش گذشت و صدالبته شک نداشته باشید که به شازده پسرمون خوش گذشت                                         &nb...
4 دی 1391